باشی هستم نباشی نیستم!!!!

تولدت مبارک...

امیدوارم همیشه خووش باشی...

مثل امروز...

نمی دونم بهت خوش گذشت یا نه...

ولی خیلی واسم ارزشمندی...

+ تاريخ شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:57 نويسنده من! |

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 20:7 نويسنده من! |

زندگی اگه طعم خوش لحظه های با هم بودنه اما یه روزی این طعم ها میشن یه مزه هایی که دیگه هیج

وقت زیر زبون نمیتونی حسشون کنیـــــــــــ-!

نمیتونی بگی دلت با کسی نیستــــــــ...

یا یکی و دوست داری یا نهـــــــــــــــــــــــــ...

اگه داری بهش بگی میمیریـــــــــــــــــــــــــــــ...

این غرور که جدیدا مد شدهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

این دروغ که جدید تشدید پیدا کردهــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

قدرت تصمیم گیری و  از آدم میگیرهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

نمی شه فهمیدــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

دوست دارم همسایه

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 19:49 نويسنده من!

ثانیه ها از جایی عبور میکنند که مسیر هر روز آن هاست!عبور میکنن اما عادت نمی کنن عاشقن!

عاشقا هیچ وقت از هم خسته نمیشن!

زندگی اگر در دوست داشتن خلاصه نمیشد جریان داشتن آن معنی نداشت!

راکد بود و ....

دوست دارم وقتی می بینمت کنارت باشم...

پژمان فکر میکنی که بهم دروغ گفتی!دروغ که نه نگفته!این جمله بهتره...ولی ا‌گه آدم یکی و دوست داشته باشه میفهمه...

توام فکر میکنی که گذشته من انقدر داغون بوده ولی اصلا اینجوری نبوده...

من خودم به زندگیم صفا میدم توام تمام زندگیمی...

هر کسی هم پشت سر من هر گهی میخواد میتونه بخوره...

هیچ کدوم از اون آدم هایی که پشت سر من حرف میزنن و تخم چپتم   ...

حسابشون نمیکنم...

بزار انقدر بگن که جونشون در بیاد...

فکر کردی دنبال چین؟

وقتی آدم تپله جلو این چشم های هرزه باید چادر سر کنه و نمیتونه واسه دل خودش لباس بپوشه...

همش باید فکر این و بکنه که ...

هر چشم هرزه ایی که دنبال تن منه واسه من برای تو از من حرف میزنه...

این و مطمن باش...

دوست دارم پژمان...

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 17:53 نويسنده من!

اگر خاک کافر نبود و روی حقیقت نمی ریخت.
اگر ساعت آسمان دور باطل نمیزد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر آب ها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من کم نبود
اگر می توانستم ازخاک یه دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم دور از دور یک بار دیگر ببینم...

تو را می توانستم دور از دور یک بار دیگر ببینم...

+ تاريخ جمعه بیستم آبان 1390ساعت 21:21 نويسنده من! |

+ تاريخ سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 20:53 نويسنده من! |

من تا پژمان واسم دل نوشته نزاره هیچی تایید نمیکنم
+ تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 22:41 نويسنده من!

+ تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 19:56 نويسنده من!

پژمانم!

مینوسم واست که دیگه هیچی مبهم نمونه واستـــــ!

از همون وقتایی که یکم بیشتر می دیدمت خیلی بهت عادت کرده بودم،شاید یادت باشه،صبحا اکثرا که کلاس داشتم می اومدم بیرون میدیدمت،یادم نیست اولین بار که دیدمت بهم چی گفتی ولی بهت عادت کرده بودمـــــ....

این عادت کردن تبدیل شد به یه چیزی که اگه نمیدیدمت هم نگرانت می شدم هم دپرســـ.

دیگه می دونستم کجاییـــــــ!

هر وقت نمیدیدمت راهمو کج می کردم اونجا و می دیدمت و دیروزم بهت گفتم لوازم تحریرم کامل شده دیگه چیزی لازم ندارمـــــــــــــ!

دیگه از اون دیدن هایی که گذشت و توام دست به تیکت ملس شده بودـــــــــ

هر دفعه رد میشدم یه چیز جدید می گفتی اما این سلام همسایه چند بار تجدید شده بودشــــ!

دیگه وقتی بیرون می اومدم انتظار دیدنت و داشتم هیچی خونه هم بودم همش دلم بیرون بودــــ!

دیگه این عادت تبدیل شد به یه دوست داشتن کوچیک که وقتی می دیدمتــــ...

آره این دوست داشتن بود که من اسیرش شدمـــــ...

خودم فکر میکردم که اگه تو بخوای چرا قدم بر نداریــــــــــ؟

حتما دوست نداری که هیچ عکس العملی نشون نمی دیــــــــــــ...

دلم میگرفتـــــ...

سعی می کردم از کوچه بغل بیام خونه ولی نمی شدــــــــــ...

نمی تونستمـــــــــــــ...

نمیشدـــــــــ ...

دل بهت بسته بودمــــــ...دوست داشتمــــ...دوست دارمـــــــ

دیگه دل و زدم به دریا...

به همون دریایی که اگه سکوت کنی خودش سکوت و میشکنهــــــــــــ...

به همون دریایی که بی کران و با سخاوتــــــــــــــ...

به همون دریا دلم و زدم و 27 مهر تصمیم گرفتم که اگه بشه رابطه رو دو طرفه کنمــــــ...

با اون جوابای پیام هایی که تو میدادی گفتم ای بابا...

اصلا لحظه ایی احتمال نمیده من باشمـــــــــــ...

منم دیگه نا امید شدمــــــــــ...

ولی ناامیدی به امید تبدیل شدـــــــــ...

این دوستی از 27 مهر شکل گرفتــــــــــ....

دو تا اردیبهشتیـــــــــــــ...

دو تا فانوس پا به پای نور و سایهـــــــــــ...

دو تا همسایه ی تنها ...

دو تا دیوار...

دو تا آواز رها تو گوش دنیا...

دوتا ابر خسته از بارون بسیار...

تو نباشی کیه قدرمو بدونهــــــــــــ...

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 12:12 نويسنده من!

نوشتن یه وقتایی خیلی سخته اونم وقتی که می دونی یه عزیزی که واست خیلی عزیزه میخونه...

از کجا شروع شد و نمی دونم....

فقط الان میدونم جز تو چیزی نمیخوام پژمان!

۲۷ مهر بود تصمیم گرفتم که بهت اس بدم و اگه قبولم کنی پیشت باشم....

و...

این شد که الان هست...

یعنی من و تو با همیم!!

بعضی وقتا که دل تنگت میشدم می اومدم بیرون می دیدمت انرژی میگرفتم...

ولی وقتایی که نبودی داغون بودم...

چقدر به تیکه هات میخندیدم!!!

اسمتو گذاشته بودم سلام همسایه!

صبحا اصولا که می دیدیم میگفتی سلام همسایه!!

نمی دونم چی باید بنویسم....

دوست دارم همین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ تاريخ یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 19:0 نويسنده من!